"باشه محسن جان، من الان دارم رانندگی میکنم می ترسم پلیس جریمم کنه، من تا یک ساعت دیگه می رسم خونه بهت زنگ میزنم مفصل با هم صحبت می کنیم. الان ساعت چنده؟. . . باشه پس من تا یک و نیم، دو باهات تماس میگیرم. پس فعلا خداحافظ ”. تلفن رو قطع میکنم و با بی حوصلگی گوشی رو روِی صندلی کنار میندازم ولی زیاد اونجا دوام نمیاره و به نقطه نامعلومی رو کف ماشین می افته. اهمیتی نمی دم. منتظر تماس کس دیگه ای نیستم و احتمالا تا خونه بهش احتیاج پیدا نمی کنم. خسته و خوابالودم و گرمای ظهر تابستون و بادی که به صورتم می خوره هم این حالت رو تشدید می کنه. نظریه همیشگیم رو برای خودم تکرارمی کنم: " تابستون بدترین اتفاقیه که می تونه تو زندگی هر آدمی بیافته و خوشبخت اون کسی که تو پاییز به دنیا بیاد و تو بهار هم از دنیا بره، اینجوری دو بار کمتر این اتفاق رو تجربه میکنه!"
اصولا الان باید تو ذهنم صحنه مشاجرم با اون مردک احمق عقده ای رو مرور کنم. همونی که امروز صبح به عنوان رییس جدید معرفی شد و تو همین روز اول کاری کرد که استعفا بدم و خودم از شر اون شرکت و راه طولانیش راحت کنم! ولی ذهنم متمرکز نمیشه، به هر چیزی فکر می کنم غیر از این موضوع. انقدر فکرم به هم ریختست و افکارم نامربوطه که در واقع به چیز خاصی فکر نمی کنم. آهنگی رو که چند دقیقه پیش، قبل از تلفن محسن، از رادیو پخش شد رو برای خودم می خونم. غیر از یک تکه از آهنگ، بقیش رو یادم نمیاد. اسم آهنگ و خوانندش رو هم نمی دونم و همین موضوع ناخوداگاه عصبیم می کنه!
دستم رو از پنجره ماشین بیرون می برم و با هوای داغ بیرون که مثل سشوار با سرعت به دستم می خوره بازی می کنم. تصور می کنم که وقتی طوفانی با سرعت 140، 50 کیلومتر در ساعت بیاد، به راحتی می تونه آدم دست و پا چلفتی مثل من رو از جا بکنه و هر جا که دلش می خواد بندازه پایین! از تصور چنین چیزی احساس ضعف و ترس بهم دست می ده. احساس وحشتناکیه که بفهمی تو اون موقعیت هیچ نقشی تو سرنوشت و زندگیت نداری و باید تسلیم شرایط بشی. البته از اون بدتر زمانیه که فکر می کنی و می بینی شاید هیچ وقت نقشی نداشتی. واقعا ترسناکه.
تو همین فکرها هستم که صدای زنگ موبایلم میاد. توجهی نمی کنم "هر کسی هست بعدا خودم بهش زنگ میزنم". گوشی 7،8 تا زنگ میخوره و قطع میشه. ولی طرف مصرتر از این حرفهاست. چند ثانیه بعد دوباره شروع به زنگ زدن می کنه. زیر چشمی کف ماشین رو نگاه می کنم. اثری از موبایل نیست ولی نور کمرنگش رو به زحمت میشه تو روشنایی روز دید. بعد از چند ثانیه سکوت بازم صدای زنگ موبایل میاد. پیش خودم میگم شاید اتفاقی افتاده باشه. حتما کسی کار واجبی داره. شاید اون مردک احمق پشیمون شده و برای عذرخواهی زنگ زده.
حدسهام برای جواب دادن تلفن کافیه. نیم نگاهی به اتوبان خلوت می ندازم و خم می شم زیر صندلی تا گوشی رو پیدا کنم. دوباره سرم رو میارم بالا تا اتوبان رو ببینم و باز خم می شم زیر صندلی. چند بار همین کار رو تکرار می کنم تا بالاخره گوشی رو پیدا می کنم. سرمو بلند میکنم. تو فاصله100، 150 متریم یک چیزی وسط اتوبانه. احتمالا یک سگ. فرقی نمی کنه، مهم اینه که اگرهر دومون به همین مسیری که داریم می ریم ادامه بدیم حتما میخوریم به هم. میکوبم رو ترمز و ماشین رو میکشم سمت چپ و از پشت سگ رد می شم و لی ماشین منحرف می شه و یک چرخ کامل وسط اتوبان می زنه و بی حرکت تو لاین سرعت وای میسه. ترسیدم و کاملا گیجم ولی تو یک لحظه خودم رو پیدا می کنم و ماشین رو می کشم کنار. . .
الان تقریبا 10 دقیقه هست که کنار خیابون تو ماشین خشکم زده و دارم فکر می کنم. فکر می کنم که با سرعتی که من داشتم، اگه یک ماشین دیگه تو اون لحظه اونجا بود، حتما الان مرده بودم! به اینکه من در حد خودم تلاشم رو برای مردن کردم، پس چرا هنوز زندم؟ مگه اونهایی که تو تصادفهای اینجوری از بین رفتن، کاری بیشتر از این کردن؟ مگه نه اینکه خیلی هاشون حتی هیچ بی احتیاطی هم نکردن ولی باز تصادف کردن و مردن؟ ولی من زندم چون تو اون لحظه، تو اون اتوبان خلوت، ماشین دیگه ای کنار یا پشتم نبود.
پس باید تشکر کنم. تشکر کنم از همه اون آدمهایی که تو اون لحظه تصمیم گرفتن که اونجا نباشن! شاید اگر خدایی وجود داشت میشد با یک "خدا رو شکر" ساده، سر و ته قضیه رو جمع کرد. ولی حالا باید از تک تک کسایی که میتونستن باشن ولی نبودن تشکر کنم. از همه کسایی که ماشین دارن، از اونهایی که ماشین ندارن، از محسن، از رییس قبلیم، حتی از رییس جدید! از همه کسایی که میشناسم و نمیشناسم، از همه آدمهای دنیا. . . مرسی بخاطر نبودنتون!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر