۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

توبه

پروردگارا، برای یکایک گناهان بی شمارت تمامی مراحل توبه را بجای آور، شاید اندکی آمرزیده شوی!

لهم یتفکرون!



روزی که حوا اون سیب سرخ رو از درخت چید و بشر رو محکوم به زندگی روی زمین کرد، آدم به این واقعیت تلخ پی برد که تاثیرگذارترین فرد تو زندگی هر کسی، مطمئنا خودش نیست.


حالا چندین هزار ساله که هر لحظه یک نفر تو یک گوشه ای از دنیا داره از درخت سیب میچینه و زندگی ما رو – به صورت مستقیم و غیر مستقیم - تحت تاثیر قرار میده. فقط دیگه رابطه علت و معلول تو شلوغی دنیا گم شده. انقدر این رابطه پیچیده شده و انقدر قبول این واقعیت سخته که ترجیح میدیم انکارش کنیم و بجاش از اراده و قدرت برترش حرف بزنیم.


آقا نچین اون سیب رو، نچین عزیز من!

پ . ن: عکس کاملا مرتبط

داستان یک شهر

روزگاری شهری بود که مردم اون همگی زندگی خوب و راحتی داشتند. البته اینطور نبود که هیچ مشکلی نداشته باشند، ولی این رو یاد گرفته بودن که با سعی خودشون از پس مسائلشون بربیاند. معمولا برای رسیدن به چیزهایی که دوست داشتند زحمت می کشیدند و بعد از به دست اوردن اونها، تلاش برای رسیدن به چیزهای بهتر رو شروع می کردند. حتی اگر نمی تونستند مشکلاتشون رو حل کنند یا به آرزوهاشون برسند هم اشکالی نداشت، چون از تلاشی که در راه رسیدن به هدفشون کرده بودند احساس رضایت می کردند و به همین خاطر همیشه امیدوار بودند!
تا اینکه یک روز حاکم شهر تصمیم گرفت همه آرزوهای مردم رو بدون هیچ محدودیتی برآورده کنه. ضمنا به مامورهاش دستور داد که همه مشکلات کوچیک و بزرگ مردم رو به سرعت حل کنند و همه نیازهاشون رو بدون کم و کاست برطرف کنند!
وقتی این خبر خوشحال کننده اعلام شد دیگه کسی دلیلی برای به زحمت انداختن خودش نمی دید. پس مردم دست از کار و تلاش کشیدند و به جاش شروع کردند به تفریح و خوشگذرونی. زندگی به بهترین شکل برای همه مهیا بود و فقط کافی بود اراده کنن تا به هر چیزی که می خوان برسند. همه هم از شرایط جدید راضی به نظر می رسیدند.
یک مدتی به همین شکل گذشت تا اینکه به تدریج مردم از زندگی جدیدشون خسته شدند. دیگه تفریح و بازی هم جذابیتی براشون نداشت و برای همین اصلا سراغش نمی رفتند. به جایی رسیده بودن که حتی برآورده شدن بزرگترین آرزوهاشون هم راضیشون نمی کرد. کم کم تبدیل شدن به آدمهایی که هیچ انگیزه ای برای از خواب بیدار شدن نداشتند. دیگه خواسته هاشون هم محدود شده بود به نیازهای روزمره و غیر از اون چیز دیگه ای نمی خواستند. بعضی ها افسرده شدند و بعضی های دیگه هم خودکشی کردند! اونهایی که باهوش تر بودند تصمیم گرفتن همون روش قبلی زندگیشون رو در پیش بگیرند و برای آرزوها و پیشرفتشون تلاش کنند، ولی تو شهری که همه چیز ایده آل بود، نه آرزویی برای کسی مونده بود و نه کسی جای پیشرفت داشت. پس وقتی مردم فهمیدن که حاکم ستمگر با این کارش زندگی قشنگ سابقشون رو نابود کرده، تصمیم گرفتند که باهاش مقابله کنند و اینطوری شد که جنگ سختی درگرفت و تقریبا تمام شهر از بین رفت. ولی در نهایت این مردم شهر بودند که به پیروزی رسیدن، چون تو شهر مخروبه ای که هر کسی هر چی که داشت رو از دست داده بود، انقدر مشکلات زیاد بود و انقدر جا برای پیشرفت بود که تا چند نسل می تونستن برای زندگی بهتر تلاش کنند و سرگرم باشند و از بی انگیزگی و بی هدفی نجات پیدا کنند!

ترس


Whom shall I fear?


Whom shall I fear?


Cause I am yours


I am yours


I am yours



یعنی تا وقتی که موجود وحشتناکی مثل خدا هست، چرا باید از کس دیگه ای بترسم!!!



This is the last part of the song Who am I? by the christian group Casting Crown


Download


Lyric


It's a nice song anyway.

قدردانی



"باشه محسن جان، من الان دارم رانندگی میکنم می ترسم پلیس جریمم کنه، من تا یک ساعت دیگه می رسم خونه بهت زنگ میزنم مفصل با هم صحبت می کنیم. الان ساعت چنده؟. . . باشه پس من تا یک و نیم، دو باهات تماس میگیرم. پس فعلا خداحافظ ”. تلفن رو قطع میکنم و با بی حوصلگی گوشی رو روِی صندلی کنار میندازم ولی زیاد اونجا دوام نمیاره و به نقطه نامعلومی رو کف ماشین می افته. اهمیتی نمی دم. منتظر تماس کس دیگه ای نیستم و احتمالا تا خونه بهش احتیاج پیدا نمی کنم. خسته و خوابالودم و گرمای ظهر تابستون و بادی که به صورتم می خوره هم این حالت رو تشدید می کنه. نظریه همیشگیم رو برای خودم تکرارمی کنم: " تابستون بدترین اتفاقیه که می تونه تو زندگی هر آدمی بیافته و خوشبخت اون کسی که تو پاییز به دنیا بیاد و تو بهار هم از دنیا بره، اینجوری دو بار کمتر این اتفاق رو تجربه میکنه!"


اصولا الان باید تو ذهنم صحنه مشاجرم با اون مردک احمق عقده ای رو مرور کنم. همونی که امروز صبح به عنوان رییس جدید معرفی شد و تو همین روز اول کاری کرد که استعفا بدم و خودم از شر اون شرکت و راه طولانیش راحت کنم! ولی ذهنم متمرکز نمیشه، به هر چیزی فکر می کنم غیر از این موضوع. انقدر فکرم به هم ریختست و افکارم نامربوطه که در واقع به چیز خاصی فکر نمی کنم. آهنگی رو که چند دقیقه پیش، قبل از تلفن محسن، از رادیو پخش شد رو برای خودم می خونم. غیر از یک تکه از آهنگ، بقیش رو یادم نمیاد. اسم آهنگ و خوانندش رو هم نمی دونم و همین موضوع ناخوداگاه عصبیم می کنه!


دستم رو از پنجره ماشین بیرون می برم و با هوای داغ بیرون که مثل سشوار با سرعت به دستم می خوره بازی می کنم. تصور می کنم که وقتی طوفانی با سرعت 140، 50 کیلومتر در ساعت بیاد، به راحتی می تونه آدم دست و پا چلفتی مثل من رو از جا بکنه و هر جا که دلش می خواد بندازه پایین! از تصور چنین چیزی احساس ضعف و ترس بهم دست می ده. احساس وحشتناکیه که بفهمی تو اون موقعیت هیچ نقشی تو سرنوشت و زندگیت نداری و باید تسلیم شرایط بشی. البته از اون بدتر زمانیه که فکر می کنی و می بینی شاید هیچ وقت نقشی نداشتی. واقعا ترسناکه.


تو همین فکرها هستم که صدای زنگ موبایلم میاد. توجهی نمی کنم "هر کسی هست بعدا خودم بهش زنگ میزنم". گوشی 7،8 تا زنگ میخوره و قطع میشه. ولی طرف مصرتر از این حرفهاست. چند ثانیه بعد دوباره شروع به زنگ زدن می کنه. زیر چشمی کف ماشین رو نگاه می کنم. اثری از موبایل نیست ولی نور کمرنگش رو به زحمت میشه تو روشنایی روز دید. بعد از چند ثانیه سکوت بازم صدای زنگ موبایل میاد. پیش خودم میگم شاید اتفاقی افتاده باشه. حتما کسی کار واجبی داره. شاید اون مردک احمق پشیمون شده و برای عذرخواهی زنگ زده.


حدسهام برای جواب دادن تلفن کافیه. نیم نگاهی به اتوبان خلوت می ندازم و خم می شم زیر صندلی تا گوشی رو پیدا کنم. دوباره سرم رو میارم بالا تا اتوبان رو ببینم و باز خم می شم زیر صندلی. چند بار همین کار رو تکرار می کنم تا بالاخره گوشی رو پیدا می کنم. سرمو بلند میکنم. تو فاصله100، 150 متریم یک چیزی وسط اتوبانه. احتمالا یک سگ. فرقی نمی کنه، مهم اینه که اگرهر دومون به همین مسیری که داریم می ریم ادامه بدیم حتما میخوریم به هم. میکوبم رو ترمز و ماشین رو میکشم سمت چپ و از پشت سگ رد می شم و لی ماشین منحرف می شه و یک چرخ کامل وسط اتوبان می زنه و بی حرکت تو لاین سرعت وای میسه. ترسیدم و کاملا گیجم ولی تو یک لحظه خودم رو پیدا می کنم و ماشین رو می کشم کنار. . .


الان تقریبا 10 دقیقه هست که کنار خیابون تو ماشین خشکم زده و دارم فکر می کنم. فکر می کنم که با سرعتی که من داشتم، اگه یک ماشین دیگه تو اون لحظه اونجا بود، حتما الان مرده بودم! به اینکه من در حد خودم تلاشم رو برای مردن کردم، پس چرا هنوز زندم؟ مگه اونهایی که تو تصادفهای اینجوری از بین رفتن، کاری بیشتر از این کردن؟ مگه نه اینکه خیلی هاشون حتی هیچ بی احتیاطی هم نکردن ولی باز تصادف کردن و مردن؟ ولی من زندم چون تو اون لحظه، تو اون اتوبان خلوت، ماشین دیگه ای کنار یا پشتم نبود.


پس باید تشکر کنم. تشکر کنم از همه اون آدمهایی که تو اون لحظه تصمیم گرفتن که اونجا نباشن! شاید اگر خدایی وجود داشت میشد با یک "خدا رو شکر" ساده، سر و ته قضیه رو جمع کرد. ولی حالا باید از تک تک کسایی که میتونستن باشن ولی نبودن تشکر کنم. از همه کسایی که ماشین دارن، از اونهایی که ماشین ندارن، از محسن، از رییس قبلیم، حتی از رییس جدید! از همه کسایی که میشناسم و نمیشناسم، از همه آدمهای دنیا. . . مرسی بخاطر نبودنتون!

خواستن توانستن است



تقریبا نیم ساعتی می شد که داشت اشکال های درسیِ دختر رو براش توضیح می داد. مساله آخر رو که حل کرد، دختر وسایلش رو جمع کرد، با لبخند ازش تشکر کرد و با یک خداحافظی رسمی از کلاس خالی بیرون رفت.


بیشتر وقت ها دخترهای دانشگاه برای پرسیدن سوالاتشون سراغش می رفتند و کلا احترام خاصی براش قائل بودند. اوایل این موضوع براش جالب و تا حدودی هم حوشحال کننده بود ولی دیگه به این اتفاق تکراری عادت کرده بود که توضیح درس که تموم می شه یعنی وقت خداحافظیه !


مدتی همونطور سر جاش نشست. سرش رو بلند کرد و خواست از پنجره کلاس بیرون رو نگاه کنه ولی از اون صندلی که روش نشسته بود چیزی جز سیاهی آسمون دیده نمی شد. سرش رو پایین انداخت و زل زد به اراجیف توی جزوش و شروع کرد به فکر کردن. به تلاشی فکر کرد که برای قبول شدن تو دانشگاه کرده بود، به تمام زحمت هایی که برای شاگرد اول شدن تو دانشگاه کشیده بود و به همه کارهایی که برای آدمی با شرایط اون شاید خیلی تحسین برانگیز بود. یادش اومد که با وجود همه این موفقیتها و پیشرفت ها همیشه از داشتن یک رابطه عاطفی ساده هم محروم بوده. فکر کرد به رویای انتخاب کردن، انتخاب شدن، عاشق شدن و زندگی کردن در کنار یک انسان سالم.


گذشتش رو کامل مرور کرد و به کمک اون آیندش رو خیلی واضح دید؛ قرار نبود چیزی عوض شه ! تصمیمش رو گرفت، جزوش رو روی صندلی کناری گذاشت، دسته صندلیش رو کنار زد، عینکش رو روی صورتش صاف کرد، دو تا عصاش رو برداشت و به زحمت از جاش بلند شد و خیلی طول کشید تا تونست از در دانشگاه بیرون بره.

فردا صبح همه سرگرم کار خودشون بودن و کسی به یاد اون نبود، ولی با دیدن جزوه بازش روی صندلی خالی جلوی کلاس، همه از این که می دیدن برای اولین بار غیبت کرده تعجب کردند، جزوه ای که کاغذش کمی مچاله شد بود...انگار که قبلا خیس شده باشه.