۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

خواستن توانستن است



تقریبا نیم ساعتی می شد که داشت اشکال های درسیِ دختر رو براش توضیح می داد. مساله آخر رو که حل کرد، دختر وسایلش رو جمع کرد، با لبخند ازش تشکر کرد و با یک خداحافظی رسمی از کلاس خالی بیرون رفت.


بیشتر وقت ها دخترهای دانشگاه برای پرسیدن سوالاتشون سراغش می رفتند و کلا احترام خاصی براش قائل بودند. اوایل این موضوع براش جالب و تا حدودی هم حوشحال کننده بود ولی دیگه به این اتفاق تکراری عادت کرده بود که توضیح درس که تموم می شه یعنی وقت خداحافظیه !


مدتی همونطور سر جاش نشست. سرش رو بلند کرد و خواست از پنجره کلاس بیرون رو نگاه کنه ولی از اون صندلی که روش نشسته بود چیزی جز سیاهی آسمون دیده نمی شد. سرش رو پایین انداخت و زل زد به اراجیف توی جزوش و شروع کرد به فکر کردن. به تلاشی فکر کرد که برای قبول شدن تو دانشگاه کرده بود، به تمام زحمت هایی که برای شاگرد اول شدن تو دانشگاه کشیده بود و به همه کارهایی که برای آدمی با شرایط اون شاید خیلی تحسین برانگیز بود. یادش اومد که با وجود همه این موفقیتها و پیشرفت ها همیشه از داشتن یک رابطه عاطفی ساده هم محروم بوده. فکر کرد به رویای انتخاب کردن، انتخاب شدن، عاشق شدن و زندگی کردن در کنار یک انسان سالم.


گذشتش رو کامل مرور کرد و به کمک اون آیندش رو خیلی واضح دید؛ قرار نبود چیزی عوض شه ! تصمیمش رو گرفت، جزوش رو روی صندلی کناری گذاشت، دسته صندلیش رو کنار زد، عینکش رو روی صورتش صاف کرد، دو تا عصاش رو برداشت و به زحمت از جاش بلند شد و خیلی طول کشید تا تونست از در دانشگاه بیرون بره.

فردا صبح همه سرگرم کار خودشون بودن و کسی به یاد اون نبود، ولی با دیدن جزوه بازش روی صندلی خالی جلوی کلاس، همه از این که می دیدن برای اولین بار غیبت کرده تعجب کردند، جزوه ای که کاغذش کمی مچاله شد بود...انگار که قبلا خیس شده باشه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر